|
طعم خیس اندوه هر زمانی که دلم می گیرد من نشاطم این است ... مینشینم به کناری وبه زیبایی اخلاق خدا می نگرم...
| ||
|
چقدر پر پر میشود ساعاتی که اندازه طوفان می گذرند همه را باخود می برند و مرا می شکنند چقدر حوصله ام میکشد دست بدامن برگان پائیزی خوش احوال و خاموش چشم به راه فردای برگشتند عشق باد را هم بر سینه می خرند باد اینجا باد آنجا هوسش همه جا میکشد خیال درختانی لخت در اشتیاق زمستانی شب؛ روز همه را بی تاب میکند من در آرزوی یک برگ میان اضطراب تب سوز تنها می خوابم!!!! شاید بادی هم در خانه مرا زد
[ شنبه نوزدهم فروردین 1391 ] [ 15:40 ] [ حمید ]
گر بوسه می خواهی بیا، یک نه دو صد بستان برو این جا تن بی جان بیا، زین جا سراپا جان برو صد بوسه ی تر بَخْشَمَت، از بوسه بهتر بَخْشَمَت اما ز چشم دشمنان، پنهان بیا، پنهان برو هرگز مپرس از راز من، زین ره مشو دمساز من گر مهربان خواهی مرا، حیران بیا حیران برو در پای عشقم جان بده، جان چیست، بیش از آن بده گر بنده ی فرمانبری، از جان پی فرمان برو امشب چو شمع روشنم، سر می کشد جان از تنم جان ِ برون از تن منم، خامُش بیا سوزان برو امشب سراپا مستیم، جام شراب هستیم سرکش مرا وَزْکوی من افتان برو خیزان برو بنگر که نور حق شدم، زیبایی ی مطلق شدم در چهره ی سیمین نگر، با جلوه ی جانان برو
[ شنبه سوم دی 1390 ] [ 22:8 ] [ حمید ]
بدست
باد گهگاهی سلامی میرسان یارا
[ شنبه پنجم آذر 1390 ] [ 23:6 ] [ حمید ]
نه سلامم نه علیکم نه سپیدم نه سیاهم نه چنانم که تو گویی نه چنینم که تو خوانی و نه آنگونه که گفتند و شنیدی نه سمائم نه زمینم نه به زنجیر کسی بستهام و بردۀ دینم نه سرابم نه برای دل تنهایی تو جام شرابم نه گرفتار و اسیرم نه حقیرم نه فرستادۀ پیرم نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم نه جهنم نه بهشتم چنین است سرشتم این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم ... گر به این نقطه رسیدی به تو سر بسته و در پرده بگویــم تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را آنچـه گفتند و سرودنـد تو آنـی خود تو جان جهانی گر نهانـی و عیانـی تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی تو خود اسرار نهانی تو خود باغ بهشتی تو بخود آمده از فلسفۀ چون و چرایی به تو سوگند که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی نه که جزئی نه که چون آب در اندام سبوئی تو خود اویی بخود آی تا در خانه متروکۀ هرکس ننشـــینی و بجز روشنــی شعشـعۀ پرتـو خود هیچ نبـینـی و گل وصل بـچیـنی....
[ شنبه چهاردهم آبان 1390 ] [ 16:10 ] [ حمید ]
مرا ، آتش صدا كن تا بسوزانم سراپایت
[ یکشنبه دهم مهر 1390 ] [ 20:47 ] [ حمید ]
در
دلم بود که آدم شوم اما نشدم بر در
پیر خرابات نهم روی نیاز هجرت
ازخویش کنم، خانه به محبوب دهم از کف
دوست بنوشم همه شب باده عشق فارغ
از خویشتن و واله رخسار حبیب سر و
پا گوش شوم، پای به سر هوش شوم از
صفا راه بیابم به سوی دار فنا خواستم
بر کنم از کعبه دل هر چه بت است آرزوها
همه در گور شد ای نفس خبیث
[ جمعه یازدهم شهریور 1390 ] [ 1:11 ] [ حمید ]
تو ای تنهاترین شاهد تو ای تنها در این دنیا و هر دنیا بجز تو آشنایی من نمییابم بجز تو تكیهگاه و همزبانی من نمیخواهم مرا دریاب تو میدانی كه من آرام و دلپاكم و میدانی كه قلبم جز به عشق تو و نام تو و یاد تو نخواهد زد و میدانی كه من ناخوانده مهمانی در این ظلمت سرا هستم مرا دریاب كه من تنهاترین تنهای بیسامان این شهرم مرا بنگر چه تنهایم ، مرا دریاب قسم به راز چشمانم به اقیانوس بی پایان رویایم به رنگ زرد به رنگ بی وفایی ها به عشق پاك به ایمانم به چین صورت مادر به دست خستهی بابا به آه سرد تنهایی به قلب مردهی زاغان به درد كهنهی زندان به اشك حسرت روحم به راز سر به مُهر قلب تنهایم اگر دستم بگیری و از این زندان رها سازی برایت عاشقانه شعر خواهم گفت همین یك قلب پاكم را و روح بی قرارم را كه زندانی ست به تو ای مهربان تقدیم خواهم كرد مرا از غربت زندان رها گردان نگاه بیپناهم بر در زندان تنهایی ، روح خستهام خشكید مرا دریاب مرا دریاب كه غمگینم
[ جمعه بیست و یکم مرداد 1390 ] [ 23:53 ] [ حمید ]
نیایش امام رضا (ع): بارالها!
[ یکشنبه نهم مرداد 1390 ] [ 12:33 ] [ حمید ]
پشت این پنجره یک نامعلوم نگران من و توست................
[ شنبه یکم مرداد 1390 ] [ 23:56 ] [ حمید ]
گاهي كه دلم به اندازه ی تمام غروبها مي گيرد چشمهايم را فراموش مي كنم اما دريغ كه گريه ی دستانم نيز مرا به تو نمي رساند من از تراكم سياه ابرها مي ترسم و هيچ كس مهربانتر از گنجشكهاي كوچك كوچه هاي كودكي ام نيست و كسي دلهره هاي بزرگ قلب كوچكم را نمي شناسد و يا كابوسهاي شبانه ام را نمي داند با اين همه ، نازنين ، اين تمام واقعه نيست از دل هر كوه كوره راهي مي گذرد و هر اقيانوس به ساحلي مي رسد و شبي نيست كه طلوع سپيده اي در پايانش نباشد از چهل فصل دست كم يكي كه بهار است مـــــن هنـــــــــــــــوز تـــــو را دارم......... [ یکشنبه نوزدهم تیر 1390 ] [ 21:28 ] [ حمید ]
خلوت که مي کنم براي شعر از راه مي رسي با حرف هاي خوب با خنده هاي ناز با عشوه هاي ريز وقتي تو مي کشي دستي به شانه ام مي لرزد از درون دست نوشتنم آرام مي شوم با بوسه اي ز تو حالا به من بگو من شعر گفته ام يا که حضور تو خالي نکن مرا هر شب مرا ببوس در خلوت خيال هر شب به انتظار من بي حضور تو شاعر نمي شوم حتما مرا ببوس حتما مرا ببوس
[ پنجشنبه نهم تیر 1390 ] [ 20:41 ] [ حمید ]
یاد
من باشد فردا حتماً
[ یکشنبه هشتم خرداد 1390 ] [ 21:45 ] [ حمید ]
من، امیدی را در خود باور ساخته ام
دوستت دارم مهربونم...همیشه... همه وقت [ سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390 ] [ 20:19 ] [ حمید ]
از خانه بیرون می زنم اما کجا امشب شاید تو می خواهی مرا در کوچه ها امشب پشت ستون سایه ها روی درخت شب می جویم اما نسیتی در هیچ جا امشب ای ماجرای شعر و شبهای جنون من آخر چگونه سرکنم بی ماجرا امشب می دانم اری نیستی اما نمی دانم بیهوده می گردم بدنبالت، چرا امشب ؟ هر شب تو را بی جستجو می یافتم اما نگذاشت بی خوابی بدست آرم تو را امشب ها ... سایه ای دیدم شبیهت نیست اما حیف ایکاش می دیدم به چشمانم خطا امشب ای ماجرای شعر و شبهای جنون من آخر چگونه سرکنم بی ماجرا امشب هر شب صدای پای تو می آمد از هر چیز حتی ز برگی هم نمی آید صدا امشب امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه بشکن قرق را ماه من بیرون بیا امشب گشتم تمام کوچه ها را ، یک نفس هم نیست شاید که بخشیدند دنیا را به ما امشب طاقت نمی آرم ، تو که می دانی از دیشب باید چه رنجی برده باشم ، بی تو تا امشب ای ماجرای شعر و شبهای جنون من آخر چگونه سرکنم بی ماجرا امشب [ سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390 ] [ 22:16 ] [ حمید ]
اگر از خانه ی عشقم نروی و بمانی با من همه گل های دلم را به تو خواهم بخشید اگر از خانه ی عشقم نروی عطر نرگس ها را به تو خواهم بخشید ماه را می کشم از ابر برون گر که نزدم آیی کوچه را فرش کنم از گل یاس به تنت می پوشم از حریر باور از گل سادگی و عشق، لباس عزیزم یادت هست اولین بار که دیدمت ما سر کوچه ی تردید به هم پیوستیم رفته رفته گل باور وا شد افق هم فکریمان پیدا شد از فشار تب تاریکی شب دور شدیم یکدل و جور شدیم لحظه های من و تو در تپش خاطره ها می گذرد گفته هامان همه پر رنگ و جلاست اصل هم فکریمان پا برجاست روزمان شیرین است ابر امید به دشت دل ما بارش گرم محبت دارد نم نمک می بارد سبدی از گل بابونه و حرف و احساس روی میز دل ما جادارد ما به هم نزدیکیم گرچه از هم دوریم دست تقدیر چنین می خواهد آسمان پر ابر است چا ره اش با صبر است [ پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390 ] [ 21:34 ] [ حمید ]
در اين سراي بي كسي
كسي به در نمي زند [ جمعه نوزدهم فروردین 1390 ] [ 23:25 ] [ حمید ]
پر کن پياله را
کين جام آتشين
[ دوشنبه هشتم فروردین 1390 ] [ 20:18 ] [ حمید ]
بهار رابطه ي متقابل همه
ي مظاهر هستي است. فصل جنبش خاك، زايش زمين و آغاز زيباترين جلوه هاي طبيعت است.
با رسيدن بهار زمين منجمد وتهي از تحرّك دوباره جان مي گيرد و نغمه هاي روح افزاي
مرغان بهاري رستاخيز طبيعت رادر بندپي اعلام مي دارند. آواي نسيم بهاري وسعت بيكران
زمين را به بيداري مي خواند وصحراها و دشت ها ودامنه ها، زندگي وسرسبزي و طراوت
وتازگي از سر مي گيرند. بهار فصل بازگشت وخوديابي است وچه خوب است دراين عصر تهي شدن از اصالت،
باكندوكاو در فرهنگ سنّتي وملّي، هويّت مستقل وفرهنگ اصيل وريشه دار خود راباز يابيم
واز ننگ تشبّه وانتظارات كاذب زاييده ي فرهنگ بيگانه وغير خودي آزاد ورها گرديم.
فرا رسیدن عید سعید باستانی
همراه با روئیدن جوانه ها و درختان و نو شدن جسم ها و جانهای عاشقان را
صمیمانه به همه ایرانیان عزیزم تبریک و شادباش می گویم. دلهامان را نزدیک ، دستهامان
را به همدیگر بدهیم و در سال جدید با یاری هم منظری زیبا و زندگی خاطره انگیز خلق
کنیم .
از خدا می خواهم که سایه
ی عید را بر جسم و روح همگان بگستراند و همزمان با طراوت گرفتن خاک,سرزمین دلهای
ما را نیز معطر بگرداند.
عید نوروز بر همه هموطنان عزیز و مهربانم
مبارک و خجسته یاد
[ شنبه بیست و هشتم اسفند 1389 ] [ 12:41 ] [ حمید ]
حقیقت دارد [ دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389 ] [ 21:43 ] [ حمید ]
ای نزدیک دور...
ای مانده در دوردست دریاها فریادت می زنم، فریادی از دست فاصله ها فاصله هایی که دیواریست بین ما و کوچه ها... ای خسته! ای خسته ترین! ببین... منم، تشنه ترین! بیا و بودنت را به تماشا بگذار هرچند دیدنت سخت است و ندیدنت سخت ترین! می دانمت! تو همان حس لطیف بارانی در پس نگاه خسته ام! تو همان کوچه غریبی، که واژه های غربتت رسیده تا مهتاب کوچه ام! می دانمت! تو از دوباره بارانی شدن پریشانی و از دوباره مهتابی شدن، گریزان بیا و در پس نگاه خیسم بمان! [ پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389 ] [ 8:2 ] [ حمید ]
تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست از تو تا ما سخن عشق همان است که رفت بعد تو قول و غزل هاست جهان را اما تو چه رازی که بهر شیوه تو را می جویم شب که آرام تر از پلک تو را می بندم این که پیوست به هر رود که دریا باشد من نه آنم که به توصیف خطا بنشینم
از : محمد علی بهمنی [ دوشنبه یازدهم بهمن 1389 ] [ 21:25 ] [ حمید ]
گاهی از خیال تو دور می شوم و گاهی محو شده در خیال تو گاهی در حضور تو دل تنگ می شوم و گاهی محو دیدن تو می شوم اما چه چیز آرام میسازد مرا... در سیاهی لحظه ها دلتنگی هایم را دلتنگی هایم را........ [ یکشنبه دهم بهمن 1389 ] [ 18:16 ] [ حمید ]
شب شعرهایمان یادت هست؟ تو.. درد.. می سرودی و من آیه های امید میخواندم. . . بعد از نبودنت دلتنگ ترین شاعر دنیا شده ام برایم آیه های صبر.. نمیخوانی؟ [ یکشنبه دهم بهمن 1389 ] [ 18:13 ] [ حمید ]
در گوش هستی زمزمه میکنم, باید رفت ماندن خطای بزرگی ست وقتی پاهایی برای رفتن داری باید رفت, دید و چشید من فردا را می بلعم و دیروز را قی میکنم طراوت را می بویم وقتی باران, آهنگ پایان می نوازد هزارمین رنگ رنگین کمان را می بینم خانه ایی می سازم با خشت آرزو نسیم را لمس میکنم پیچیده بر غربت شانه هایم خاطراتم را رنگ میکنم شادی طلایی حسرت بنفش خواهش آبی وصال سپید حقیقت سیاه چشمانم را می بندم و زندگی را با انگشتم می بینم تردی هوس, نرمی رویا, زبری خشم, داغی عشق طعم اشک را می چشم تا خنده را بنوشانم درد را از بر می خوانم و شادی می نویسم مکتوب بر ستون های زندگی باید رفت وادی به وادی تا رهایی..... تا دور شدن از ریسمان های ناپیدا... زلال می شوم در مسیر خود شدن پروانه می شوم..........
[ چهارشنبه یکم دی 1389 ] [ 21:44 ] [ حمید ]
هوا ترست به رنگ هوای چشمانت دوباره فال گرفتم برای چشمانت اگر چه کوچک و تنگ است حجم این دنیا قبول کن که بریزم به پای چشمانت بگو چه وقت دلم را ز یاد خواهی بر د اگر چه خوانده ام از جای جای چشمانت دلم مسافر تنهای شهر شب بو هاست که مانده در عطش کوچه های چشمانت تمام اینه ها نذر یاس لبخندت جنون آبی در یا فدای چشمانت چه می شود تو صدایم کنی به لهجه موج به لحن نقره ای و بی صدای چشمانت تو هیچ وقت پس از صبر من نمی ایی در انتظار چه خالیست جای چشمانت به انتهای جنونم رسیده ام کنون به انتهای خود و ابتدای چشمانت من و غروب و سکوت و شکستن و پاییز تو و نیامدن و عشوه های چشمانت خدا کند که بدانی چه قدر محتاج ست نگاه خسته من به دعای چشمانت
[ چهارشنبه بیست و ششم آبان 1389 ] [ 23:23 ] [ حمید ]
و این جهان بی کرانه که منم... بیا... گوش بر صدف خالی این تن بسپار... جهانی در آن میگرید... جهانی در آن میمیرد...آه از این طوفان هول که در من میغرد... آه از این دریای عشق که در من میجوشد... دنیایی در من میزید....دنیایی در من میمیرد... چه آسان فراموش میشود، خاطره زنده بودن، در کسالت مرگ آور خواستنهای مدام...چه آسان فراموش میشود طنین شوق، آوای زندگی، در کشاکش حسرتها و ناتوانیها... چه میخواستم؟... دیگر یادم نیست... در انتظار معجزهای، عشقی، حرکتی، هدفی... همه یاوههای پوچ شاعرانه...هیچکس بر در نخواهد کوبید...دوباره فراموش کرده ام... هیچکس شراب عشق را بر جام قلب خویش بر پیشگاه من نذر نخواهد کرد و سرودهای آرمانی هرگز بر یال اسب من سنجاق نخواهد شد... عشق از من میجوشد...رفتن در من میتوفد...و وصل تنها در من معنا می یابد... آنچه میخواهم، جه اهمیت دارد، اگر مرا جاری نکند؟ آنچه میخواهم... هر چه باشد... چه اهمیت دارد، اگر جز غبار دلتنگی و حسرت بر دنیایم نیفزاید؟ آنچه میخواهم... جز فریبی نیست... اگر در من نباشد... من جهانی بی کرانه ام... من آفریدگار امیدم، خالق آرزوهای بیشمار...من مالک جان خویشم...مرا چه میشود؟!؟ ...چه آسان فراموش میشود در هیاهوی اینهمه نیاز، اینهمه ناتوانی... قدرت لایزال زندگی که در من است... آنچه میخواهم جز فریبی نیست، برنامه های خط خطی بر پاره پاره های تقویم کهنه تقدیر... کابوس هولناک زمان... حقیقت در من است. در این دستهای خسته، پاهای ورم کرده، تن رنجور... حقیقت در من است... در این نخستین ضربه های حیاتی تو که در من حلول میکند... حقیقت همه آن عشقیست که میتواند در من بجوشد... حقیقت همه آن توانیست که در من هرز میرود... حقیقت بودن من است، با تمام ابعاد خویش... حقیقت خود من است و من همه زندگی... [ سه شنبه چهارم آبان 1389 ] [ 22:21 ] [ حمید ]
... سنگین می آیی. خم می شود زمین زیر قدمهات، موج بر می دارد ، می شکند ، دریا می شود ، می آشوبد ، به پا می خیزد ، می ریزد توی واژه هایی که راهشان را گم می کنند و مست می شوند و تلو تلو می خورند و می افتند و می خزند و می رسند به ذهن عاشق من ! سنگین می آیی و این همه فعل اتفاق می افتد که تو فاعل همه فعلهای عاشقانه زمینی . کافی ست سایه پلکهات پس برود و آفتاب نگاهت بیافتد روی اشیاء. آن وقت انفعال دمش را می گذارد روی کولش تا همه چیز مثل آفتابگردان بچرخد رو به تو . تو که شگفت ترین خورشید زمینی وقتی این گونه سنگین سنگین از افق جهان می گذری؛ وقتی در درونت ماه کوچکی شکل می گیرد تا جذر و مد عاشقانه زمین مضاعف می شود از این آفرینش. من ایستاده در قاب پنجره خودم ، به روبرو نگاه می کنم و خورشید را می بینم و ماه را ؛ آن وقت سرم را رو به آسمان می کنم و می بینم که نه فقط من ، که هزار هزار چشم درخشان دارند به زمین ، به این خورشید و ماه توأم ، نگاه می کنند و مات شان برده که مگر قرار نبود اقتران ماه و خورشید بشود کسوف ؟!... پس چرا این خورشید دارد درخشان تر از همیشه می تابد وقتی سنگین سنگین از افق جهان می گذرد ؟!! و من می خندم !...می خندم به بلاهت این همه ستاره سوسوزن ساده که فرق خورشید را با خورشید نمی دانند !... تو هم می خندی تا همه فعلهای عاشقانه جهان، یکجا برای شنیدن صدای پای شادی در گلوگاه لطیف ات سکوت کنند... """" سیامک بهرام پور"""" [ پنجشنبه دهم تیر 1389 ] [ 16:15 ] [ حمید ]
به خطای دیگران شاد مشو که همیشه از تو درستکاری سر نزند
با بی توجهی به امور پست، بر ارزش خود بیفزایید هر که بر حسدش غالب نشود، بدنش گور جانش خواهد شد گواراترین زندگی را کسی دارد که از آنجه خداوند نصیب او کرده خرسند باشد آنچه دوست نداری درباره ات گفته شود درباره دیگران مگوی هر که میانه روی پیشه سازد گرفتار فقر نشود هر که می خواهد آبروی خود را نگاه دارد، باید از جدال بپرهیزد در هر روز کار همان روز را انجام بده، که هر روز را کاری (ویژه) است خوش رویی احسانی ست بی هزینه نصیحت کردنت در حضور جمع، سرکوفت است در مصيبت ها يا چون آزادگان بايد شكيبا بود، و يا چون ابلهان خود را به فراموشي زد آيا آزاد مردي نيست كه اين لقمة جويندة حرام دنيا را به اهلش وا گذارد؟ همانا بهايي براي جان شما جز بهشت نيست، پس كمتر از آن نفروشيد ! چيز اندك كه با اشتياق تداوم يابد، بهتر از فراواني است كه رنج آور باشد
[ شنبه پنجم تیر 1389 ] [ 11:15 ] [ حمید ]
تنها براي چشمهاي تو مينويسم،براي بيقراريهاي خودم براي تنها يك بار ديدن تو براي درآغوش گرفتن دستانت.
تنها و سردرگم لابلاي آدمهائي كه نمي شناسم چشمهائي كه ميكاوندم تنها مونسم كوههائي است كه رو به پنجره اتاقم باز ميشوند ودرختانی كه ذهن مرا ميخراشند و من تنها به تو فكر ميكنم كه چقدر مغمومم و چــقــــــــــــــــــــــدر نيــــــــــــازمــند تو [ جمعه بیست و یکم خرداد 1389 ] [ 17:26 ] [ حمید ]
پرسيدم ... ، فرقي نميكند كه گودال كوچك آبي باشي ، يا درياي بيكران ، زلال كه باشي ، آسمان در توست [ شنبه هشتم خرداد 1389 ] [ 11:34 ] [ حمید ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||